روزِ بي‌مزد، شبِ بي‌نان!

بر نيمكتي كه سايه‌اش از خودش سنگين‌تر است، نشسته و به دوردستي كه از كادر بيرون زده، خيره شده است. نه كسي نامش را مي‌داند، نه تاريخ تولدش در تقويمي ثبت شده. او كارگرِ روزمزدي است كه بوي تنهايي از پيراهنش نشت كرده و شوربختانه امروز، روزِ مزدش نيست. روزِ انتظارِ بي‌فرجام است. روزِ نگاه كردن به دست‌هاي خالي‌اي كه […]

Read more

كلماتِ هم‌‌خانواده را از بر كن پسر!

همين كه پدر مشغول جدا كردن زباله‌هاي بازيافتي شد تا سهم ناچيز خود را از دنياي دريوزه بردارد، پسر مشغول خواندن كتاب فارسي‌اش شد.يك چشم به مزبله و خاكروبه و چشم ديگر به كوكب خانم و سفره پررونق و مهمان‌نوازي‌اش.وقت تنگ بود و زباله‌ها زير دستان بي‌دستكش پدر تكثير مي‌شدند.طفل گريزپا اما تعلق و عُلقه‌اي به گريز نداشت و آني […]

Read more